کتاب مبانی حقوق عمومی در ایران کهن محمد رسولی

مبانی حقوق عمومی در ایران کهن ۲۴ نوشته: محمد رسولی

در شاهنامه می خوانیم که فریدون به سام که رئیس ( فرنشین) انجمن بود، منوچهر را این گونه پیشنهاد می دهد:

بـسام این چنین گفت شاه کهن          کـــه ای نـــامور مهتـــر انجـــمن

***

سپردم گفت این نبیره، تو را               که من رفتنی گشته ام زین سرا

تو او را به هر کار شو   یارور                چنــان کــن کـــه از تو نماید هنر

بسیار روشن و آشکار است که انجمن به ریاست سام نریمان از چنان قدرت و جایگاه قانونی برخوردار است که پادشاهی چون فریدون از سام که رئیس آن انجمن است، درخواست می کند، نه اینکه فرمان بدهد. البته پرواضح است که این قدرت شورا ناشی از جایگاه بالای آن در قانون بوده است. و قانون اساسی کشور بوده است که چنین جایگاهی به انجمن و شورا می داد و از طرف دیگر یکی از وظایف انجمن هم دقت بر حسن اجرای قانون اساسی کشور بوده است.

ما شاهد هستیم که همین منوچهر در مقابل انجمن متعهد می شود که بخوبی وظایف خود را انجام دهد و قانون را رعایت کند و باز شاهد موارد دیگر از برگزیدگان به پادشاهی هستیم که در مقابل انجمن سوگند می خورند و کار خود را شروع می کنند.

نهاد سیاسی مذکور( انجمن) چنان بر کارها نظارت دارد که حتی وقتی فرزند رئیس شورا ( زال) قصد ازدواج با دختر شاه کابل را دارد، سام به جهت اینکه ممکن است با توجه به موقعیت اجتماعی، سیاسی دو طرف، این ازدواج، تبعات سیاسی یا امنیتی و یا هر چیزی برای کشور داشته باشد، برای این کار نظر شورا را استعلام می کند. شورا نیز در یک نشست موضوع را به شور و بررسی می گذارد، اما به دلیل مبهم بودن برخی عوامل تاثیر گذار از جمله روحیه و شخصیت خود زال که برای شورای آن زمان ناشناخته بود، موفق به اتخاذ تصمیم نمی شود. لذا از سام می خواهند که زال را از سیستان فراخوانده تا زال در شورا حضور یابد و از نزدیک اعضای شورا روحیه و رفتار او را سنجیده و بررسی کنند آنگاه اعلام نظر کنند. این نشان از دقت کارکرد شورا دارد.

یک نشان روشن و آشکار دیگر داریم که از کارکرد نهاد سیاسی مذکور و وجود آن در دوران پس از زندگی منوچهر حکایت می کند. در آنجا به خوبی معلوم است که این نهاد به نسبت چند سال پیش از آن ضعیف شده و در این وضعیت شاه از راه راست خارج شده و به خوبی و به اندازه به نظر شورا عمل نمی کند. به راستی که از بعد حقوق عمومی خواندن آن بخش از تاریخ ایران در شاهنامه جالب است. آن زمانی است که پادشاه که نوذر نام داشت دچار انحراف می شود، اعضای شورا رئیس خود یعنی سام را که در سیستان بود فرا می  خوانند. سام می آید و قانون اساسی کشور را به نوذر یادآور می شود و حدود اختیارات او و نیز اختیارات شورا که حتی قدرت عزل او را دارند بر می شمارد. سخنان در نوذر موثر واقع می شود و شورا تقویت شده و کار نظارت و کنترل قدرت از سوی انجمن به بهترین شکل ممکن انجام می شود. چند بیت اصلی را به اختصار در اینجا می آوریم:

چو سوگ پدر، شاه نوذر بداشت             ز کــیوان کلاه کِئی برفــراشت

به تخـــت منـوچــــهر بر، بار داد              بخـــواند انجــمـن را و دینار داد

بر ایــن بر نیـــامد بسی روزگار              کـــه بیدادگر شــد سر شهریار

چو او رسم های پدر درنوشت               ابا موبدان و ردان شد درشت

همی مردمی نزد او خوار شد               دلش بــرده ی گنج و دینار شد

خلاصه شاه با موبدان و ردان یعنی همان اعضای شورا درشتی می کند و مردم سالاری را رها کرده و خودکامگی در پیش گرفته و گام در راه منافع شخصی و سود خود می گذارد. بزرگان کشور و اعضای شورا هم، دیگر او را در خور پذیرش نمی بینند و او را فاقد مقبولیت و مشروعیت و او را بدون فره ایزدی می شمرند و بنابراین از دستورات او سر می پیچند.خبر این بحران به سام می رسد که :

کنون پادشاهی پر آشوب گشت               ســخن ها از اندازه گـــذشت

اگـــر برنـــــــگیری توان گرز کین               از این تخت، پردخته ماند زمین

سام به عنوان رئیس شورا پس از باخبر شدن از اینکه شاه از قانون عدول کرده به سرعت به سوی پایتخت حرکت می کند:

چــــو نامه بَرِسام  نیرم رسید                      یکــی باد سرد از جگر بر کشیــد

یکی لشگری راند، از  گرگسار                    که دریای سبز اندر او گشت خوار

چــو ایرانیان آگهـــی یافتـــند                      ســوی پهلـوان تیـــزبشـــتافتنـد

زبــیــدادی نـــوذر تـــا جـــور                        کـــه برخیــره گم کـــرد راه پدر

جهان گشت ویران ز کرد اوی                     غنوده شد آن بخــت بیــدار اوی

بگشـته همی از ره بخردی                      او او دور شــده فــره ایـــزدی !

چه باشد سام یل، پهلوان؟                    نشیند بر این تخت، انوشه روان!

همین که اعضا و سایر بزرگان پایتخت متوجه می شوند سام رسیده است به پیشواز او می روند و از انحراف رفتار نوذر می گویند. چه جالب است که در اینجا هم می گویند او چون از قانون و روش جاری خارج و منحرف شده و منیت پیشه کرده، فره ایزدی برایش باقی نمانده است( یعنی دیگر مورد پذیرش و اقبال عمومی و قبول ما نیست) لذا به سام پیشنهاد می کنند خودش بعنوان رئیس شورا بر تخت بنشیند و شاه بشود. ولی سام با توجه به قانون اساسی کشور می گوید: کجای قانون چنین اختیاری به رئیس شورا داده شده است؟ بلکه ما فقط می توانیم شاه جدیدی برگزینیم و رئیس شورا خود نمی تواند منصب شاهی داشته باشد و وظایف و تکالیف پادشاه را انجام دهد:

بدیشان چنین گفت سام سوار،         که این کی پسند زمن کردگار؟

***

به شاهی مرا تاج باید پسود!؟              محال است و این کس نیارد شنود

من آن ایزدی فره بــاز آورم                جــهان را بــه مهــرش نــیــاز آورم

***

بزرگان ز گفته پشیمان شدند                 به نوی، زســر باز پیمــان شدند

سپس سام می گوید که مدت کوتاهی است که نوذر دچار انحراف از قانون شده است و شاید که با او سخن بگویم و او را به قانون بازآورم و چنین هم می شود و نوذر، پادشاه باقی می ماند و متعهد می شود به قانون اساسی کشور پایبند و به کنترل و نظارت کامل شورا تن در دهد.

رئیس انجمن و شورای اداره کننده ی کشور با پادشاه مذاکره کرد و به روش مناسب حدود اختیارات قانونی او را گوشزد کرده و از اختیارات انجمن که می تواند شاه را خلع کند یاد کرده و به او پند می دهد که صلاحش می باشد همچون پادشاهان بزرگ پیشین در راه قانون و داد گام بردارد. به بیان شاهنامه او را پند می دهد:

به نـــوذر، در پـــنـــدها بر گشاد،                 سخن های نیکو همی کرد یاد

زگرد آفریــدون و هــوشنگ شــاد               همان از منوچهری زیبای گاه،

که گیتی به داد و دهش داشتند،              به بیداد بر، چشم نگماشتند

***

دل او ( نوذر) ز کژی به راه آورید              چنان کرد نوذر ، که او رای دید

نمونه ی دیگر می آوریم که کارکرد نهاد سیاسی حکومتی را به ایران عهد کهن در دوران کیکاوس نشان می دهد. آنگاه که کی قباد عمرش رو به پایان است، با مشورت انجمن کشور از بین افراد مناسب و از جمله در بین سه پسر کی قباد، کاووس برای پادشاهی کشور برگزیده می شود و کی قباد در حضور اعضای شورا شرایط پادشاهی کشور را به کاووس گوشزد می کند و کاووس نیز آن شرایط را پذیرفته و خود را پایبند به اجرای آنها می نامد.

( در واقع اصول قانون اساسی حاکم در زمان را، به کاووس گفته است).

ولی کاووس پس از اینکه پادشاه می شود و می بیند که توان نظامی و اقتصادی برای رفتن به مازندران را دارد، تصمیم به لشکرکشی به آن دیار می گیرد. این تصمیم با مخالفت جدی شورای کشور مواجه می شود.

در مورد دیگر که کاووس یکی از بزرگان را به نام میلاد در غیاب خود به عنوان سرپرست منصوب می کند و خود با سپاه حرکت می کند، به جانشین خود می گوید: در امور جاری به جای من هستی ولی در امور مهم حاکمیتی حتما باید نظر شورا را کسب کنی و خودت دارای این اختیار نیستی که بتوانی تصمیم بگیری (  چه خود کاووس هم دارای این اختیار تام نیست تا بخواهد به میلاد تفویض کند).

البته نهادهای دیگر مثل موبدان ( که کار دانش و دین را انجام می دادند) و نیز تشکیلات رسیدگی کننده به امور استان ها و عزل و نصب استاندارها و نیز دستگاه های اطلاعاتی و نیز درحد زمان آن روزگار دستگاه دیپلماسی نیز وجود داشت. هم چنین از نهادهای اجتماعی که کارآموزش و امور فرهنگی در جامعه انجام می دادند و نیز از نفوذ گروه هایی خاص در حاکمیت و قدرت ( مثلا برخی خاندان اصیل و قوی و قدرتمند و ذی نفوذ) می توان بعنوان نمونه هایی از نهادهای سیاسی غیر حکومتی درآن دوران یاد کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

93 − = 88